السيد ابن طاووس ( مترجم : م - ر )
490
ادب حضور ( فلاح السائل ) ( فارسى )
و نيز در كتاب « الياقوت الأحمر » تأليف احمد بن حسن اهوازى آمده است : از يكى از نوجوانان خدمتكار برخى از كسرايان شنيدم كه گفت . « هرگز كسرى نخوابيد مگر اينكه پيش از خوابيدن به درگاه خداوند - عزّ و جلّ - سجده نمود ، و از او خواست كه بعد از مرگش او را زنده بدارد . و مقصودش از مرگ ، خوابيدن ، و از زندگانى ، بيدارى بود . » اينك مىگويم : اگر اين پادشاه كه به غير خداوند اشتغال داشته و به او - جلّ جلاله - آگاهى نداشت مانند تو به خدا شناخت داشت ، مسلّما بهتر از تو با خداوند معامله مىنمود ، پس عذر تو در غفلت از مالك دنيا و آخرت چيست ؟ ناگفته نماند كه اگر بعد از عمل به آنچه كه پيشتر ذكر نموديم ، فرضا در حال خواب ضررى متوجّه تو شد ، و برخى از چيزهايى كه تحت تصرّف توست از دستت رفت ، شايد اين براى آن بوده كه خداوند - جلّ جلاله - مىخواسته با اين كار نشانههاى خود را در برگرداندن آن به تو نشان دهد ، چنان كه نسبت به كسانى كه بر مالك روز جزا توكّل نمودهاند ، چنين شده و خداوند آيات خود را نشان داده است . آوردهاند : عرب بياباننشينى به در مسجد الحرام آمد و شتر خود را رها نمود و گفت : « خداوندا ، اين شتر و بار آن را در حفظ و نگاهدارى تو در آورده ، و در نزد تو به وديعه مىگذارم . » و وارد مسجد الحرام شد ، و طواف نمود . چون بيرون آمد شتر را پيدا نكرد ، ايستاد و گفت : « پروردگارا ، چيزى از مال من دزديده نشده ، بلكه مال تو دزديده شده است ، زيرا اگر به تو اعتماد نداشتم ، شتر و بارش را رها نمىكردم . » و امثال اين سخنان را تكرار كرد . و مردم از سخن گفتن او با خداوند - عزّ و جلّ - تعجّب كردند ، تا اينكه ناگهان مردى - كه با يك دست افسار شتر را گرفته و دست ديگرش بريده بود - پيش آمد ، و به عرب بياباننشين گفت : شتر را بگير ، كه من از آن خير نديدم . گفت : جريان تو چگونه بود ؟ گفت : با آن به پشت كوه رفتم و پنهان شدم ، ولى ناگهان سوارى كه نمىدانم از كجا رسيد ، فرود آمد و مرا پريشان نمود و از جايم بلند كرد و دستم را قطع نمود و دستور داد كه شتر را بازگردانم .